تبليغاتX
راه وصـــال
یا مظلوم و یا شهید

 

 

السّلام عليكم يا اباصالح المهدى(عج) السّلام عليك يا امين الله فى ارض و حجته على عباده (يا صاحب الزمان آجرک الله)، شهادت مظلومانه سید و سالار شهیدان حسین بن علی علیه السّلام و یاران باوفایش بر شما و تمام شیعیان و عاشقانش تسلیت باد

  

 

 

  السّلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

 

 

 امام حسين (عليه السلام) مي‌فرمايد: خداوند به هر کس راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک‌خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است. 

  

يادتـان باشد لبـــاس مشكـي‌ام را تا كنيد *** گوشه‌اي از قبرمن اين جامه راهم جا كنيد

 كاش من در شام تاسوعا بميرم تا شما *** خرجي‌ام را خرج نذر ظهر عاشورا كنيد

 


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


روز دهم محرم

 

روز دهم محرم الحرام

 

روز عاشوراء و روز شهادت امام حسين عليه السلام است و در اين روز در كربلا در وقت صباح حضرت امام حسين ع دست به دعا برداشت و گفت :
اللهم انت ثقتى فى كل كرب و انت رجائى فى كل شده الخ .
پس صف آرائى لشكر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هيزم هاى خندق زدند كه آن خندق آتش حاجب باشد از رفتن لشكر بجانب خيمه هاى زنان .
از آنطرف عمر سعد نيز صفوف لشكر خود را آراست .
در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بين دو لشكر ايستاد و اهل عراق را ندا كرد و بعد از حمد52 و صلوة ، نسب خود را اظهار نمود و بيان فرمود كه آيا شما نيستيد كه نامه هاى متواتر بمن نوشتيد و مرا بدينجا دعوت كرديد. الحال چه شده ؟ آيا من كسى را كشته ام يا كسى را آسيبى زده ام يا مالى از كسى برده ام ؟ براى چه براى كشتن من جمع شده ايد؟
عمر سعد تيرى بچله كمان گذاشت و با لشكر گفت كه شهادت دهيد نزد امير كه من بودم اول كسى كه تير بجانب حسين افكند. همينكه آن تير را افكند، لشكر او نيز سيد الشهداء را تير باران كردند.
حضرت فرمود باصحاب خود كه خدا رحمت كند شماها را، مهيا شويد مرگى را كه چاره نداريد و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آنجناب شهيد شدند و پيوسته يك يك بميدان رفتند و شهيد شدند تا وقت ظهر شد. ابو ثمامه عرض كرد وقت زوال است مى خواهيم يك نمازى ديگر با شما بجا بياورم . از لشكر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آن كافران بى حيا، مهلت ندادند. لاجرم زهير بن قين و سعيد بن عبدالله خود را وقايه آن جناب كردند و هر تير و نيزه كه وارد مى شد بر بدن خود مى خريدند تا آن جناب نماز خود را تمام كرد.
بالجمله ، يك يك اصحاب بميدان رفتند و شهيد شدند تا نوبت بجوانان هاشمى رسيد. ايشان نيز يك يك ، بجهاد رفتند و بنحوى جهاد كردند و شهيد شدند كه از تصور حالشان ، جگرها آتش ميگيرد.
جناب على اكبر، چون خواست بميدان برود، پدر نگاه ماءيوسانه بقامت او كرد، گريه او را فرو گرفت و كلمات معروفه اللهم اشهد على هولاء القوم را فرمود. على اكبر چون بميدان رفت و جنگ كرد و تشنگى در او خيلى تاءثير كرد، برگشت نزد پدر و گفت : يا ابا العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى .
خدا داند كه در اين حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آبى نداشت كه جگر تفته فرزندش را خنك كند. لاجرم سخت بگريست و على بميدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهيد كردند. همينكه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبيه رسولخداص را بخون و غبار آلوده ديد، صورت بآنصورت نهاد و فرمود:
قتل الله قوما قتلوك ما اجرئهم على الرحمن و على انتهاك حرمة الرسول على الدنيا بعدك العفاء.
و هكذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاى جناب ابوالفضل و كيفيت شهادت آنمظلوم و ساير شهداء كه مجال ذكر نيست .
بالاتر از همه تذكر شهادت آن طفل رضيع است . نمى دانم كه سيد مظلومان چه حالى داشته آنوقتى كه آن طفل را بآنجناب دادند كه آبى براى او بگيرد عوض آنكه آن قوم بيحيا آنطفل را آب دهند تيرى بگلوى نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر، جان داد و تاءمل كن در حال عبدالله بن الحسن آن هنگامى كه عموى خود را در قتلگاه ميان لشكر تنها ديد از خيمه نزد آن جناب دويد، وقتى رسيد كه ظالمى شمشير بلند كرده بود كه آنحضرت زند. عبدالله گفت واى بر تو، اى فرزند خبيثه مى خواهى عموى مرا بكشى . پس دست خود را سپر كرد. شمشير دست مقدس او را قطع كرد و بپوست آويزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد كه يا اماه عماه .
حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى ميداد كه حرمله او را تيرى بزد و شهيد كرد.
ملاحظه كن و كيفيت شهادت خود آن مظلوم را ببين كه چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بيت او. خصوص آنوقتى كه بجهت وداع ايشان بخيام آمد و آنها را صدا زد و با يكيك وداع كرد و امر بصبر فرمود و آن لباس كهنه را طلبيد و در زير جامه هاى خود پوشيد و بميدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگى و داغهاى كمرشكن كه آن حضرت ديده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آنحضرت ظاهر شد تا آنكه پيشانى مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك نمايد، تير زهر آلود سه شعبه بقلب مباركش رسيد، همينكه آن تير را از قفا بيرون كشيد، مانند ناودان خود از جاى آن جارى شد. حضرت دستها را از آن پر ميكرد و بجانب آسمان ميريخت و هم بسر و صورت خويش ميماليد.
در اينوقت بواسطه آن زخم و زخمهاى فراوان ديگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتوانى عارض آن جناب شد، از كارزار ايستاد. مالك بن يسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشيرى بر سر مباركش زد كه كلاه زير عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نيزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمين افتاد.
جناب زينب چون اين بديد، از خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت واخاه و اسيداه وا اهل بيتاه . اى كاش ‍ آسمان خراب مى شد و بر زمين مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشيد و عمر سعد را فرمود: اى عمر! ابو عبدالله را مى كشند و تو او را نظاره مى كنى . آن ملعون جواب نگفت .
زينب با لشكر فرمود: واى بر شما مگر ميان شما يكنفر مسلمان نيست . احدى جواب او را نداد و بالجمله شمر لشكر را ندا كرد كه مادر بر شماها بگريد چه انتظار مى بريد، چرا كار حسين را تمام نميكنيد. پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند.
حصين بن نمير تيرى بر دهان مقدسش زد و ابو ايوب غنوى تيرى بر حلقوم شريفش زد و رزعة بن شريك ضربتى بر شاءنه چپش زد و سنان بن انس نيزه بر گلوى مباركش فرو برد و تيرى بر نحر شريف آن مظلوم زد.
پس آن جناب را شهيد كردند بنحوى كه ذكرش را شايسته نمى دانم . پس از آن ، بدن مقدسش را برهنه كردند و لشكر بخيام محترمش ريختند و آنچه در خيمه ها بود، بردند و زنهاى داغديده را بيازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد بجانب خيام آمد. زنها نزديك او جمع شدند و چنان صيحه كشيدند و گريستند كه ابن سعد بحال آنها رقت كرد. فرياد زد كه كسى متعرض ايشان نشود. زنها خواهش لباسهاى ربوده خود را نمودند. عمر سعد حكم به رد كرد، لكن كسى بر ايشان رد نكرد و اين واقعه ، مفصل است و مقام را گنجايش بيش از اين نيست والى الله المشتكى و هو المستعان .
شايسته است كه شيعيان در اين روز مشغول كارى از كارهاى دنيا نشوند و از براى خانه خود چيزى ذخيره نكنند و مشغول گريه و نوحه و مصيبت باشند و تعزيت حضرت امام حسين عليه السلام را اقامه نمايند و بماتم اشتغال نمايند چنانچه در ماتم عزيزترين اولاد و اقارب خود اشتغال مى نمايند و زيارت كنند حضرت سيد الشهداء را بزيارات عاشوراء و سعى كنند بر نفرين و لعن بر قاتلان آن حضرت و تعزيت گويند يكديگر را در مصيبت آنحضرت و بگويند:
اعظم الله اجورنا و اجوركم بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين بثاره مع وليه الامام المهدى من آل محمد عليهم السلام .
و اگر كسى در اين روز در نزد قبر امام حسين ع باشد و مردم را آب دهد مثل كسى باشد كه لشكر آن حضرت را آب داده باشد و با آن جناب در كربلا حاضر شده باشد.
خواندن هزار مرتبه توحيد در اين روز فضيلت دارد.
از حضرت صادق عليه السلام مرويستكه هر كه در روز عاشوراء هزار مرتبه سوره اخلاص بخواند، خداوند رحمن نظر كند به او و كسى را كه خداوند رحمن نظر فرمايد عذاب نكند هرگز. ظاهرا مراد، نظر رحمت و شفقت است .
و نيز شايسته است كه شيعيان در اين روز امساك كنند از خوردن و آشاميدن بى آنكه قصد روزه كنند و در آخر روز، بعد از عصر افطار كنند بغذائيكه اهل مصيبت مى خورند مثل ماست 53 يا شير و امثال آنها، نه مثل غذاهاى لذيذه و آنكه جامه هاى پاكيزه بپوشند و بندها را بگشايند و آستين ها را بالا كنند بهيئت صاحبان مصيبت .
شيخ طوسى در مصباح از عبدالله بن سنان روايت كرده است كه گفت : من در روز عاشوراء بخدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رفتم ، ديدم كه رنگ مباركش متغير و آثار حزن و اندوه از روى شريفش ظاهر است و مانند مرواريد آب از ديده هاى مباركش ميريزد. گفتم : يابن رسول الله ! سبب گريه شما چيست ؟ هرگز ديده شما گريان مباد. فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزيست . مگر نمى دانى كه در مثل اين روز، جد من حسين ، شهيد شده است . گفتم : يابن رسول الله ! چه مى فرمائيد درباره روزه اين روز. فرمود روزه بدار، بى نيت روزه ، و در روز افطار كن نه از روى شماتت و تمام روز را روزه مدار و بعد از عصر بيكساعت بشربتى از آب افطار كن كه مثل اين روز در اين وقت جنگ از آل رسول منقضى شد و سى نفر از ايشان باموالى ايشان بر زمين افتاده بودند كه هر يك از ايشان اگر در حيات حضرت رسول ص فوت مى شد، آنحضرت صاحب تعزيه او بود. پس حضرت آنقدر گريست كه محاسن شريفش تر شد. الخ .
در اواخر روز عاشوراء سزاوار است كه ياد آورى از حال حرم امام حسين و دختران و اطفال آنحضرت كه در اين وقت در كربلا اسير اعدا و مشغول بحزن و بكاء بودند و مصيبتهائى بر ايشان گذشته كه در خاطر هيچ آفريده خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد. پس برخيزى و سلام كنى بر رسولخدا و على مرتضى و فاطمه زهرا و حسن مجتبى و ساير امامان از ذريه سيد الشهداء عليهم السلام و ايشان را تعزيت گوئى بر اين مصائب عظيمه با قلب محزون و چشم گريان .

 

منبع : فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی ، روزشمار تاریخ اسلام سيد تقى واردى


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


شب دهم محرم

 

شب دهم


شب عاشورا است و در اين شب جناب سيد الشهداء اصحاب خود را جمع كرد و خطبه اى خواند و كلماتى با آنها فرمود كه حاصلش آنكه من بيعت خود را از شما برداشتم و شما را باختيار خودتان گذاشتم تا بهر جانب كه خواهيد كوچ دهيد و اكنون پرده شب ، شما را فرو گرفته . شب رامطيه رهوار خود قرار دهيد و بهر سو كه خواهيد برويد. اهل بيتش عرض كردند: براى چه اين كار بكنيم آيا براى اينكه بعد از تو زندگى كنيم . خداوند هرگز نگذارد كه ما اين كار نا شايسته را ديدار كنيم و اصحاب نيز هر يك باين نحو كلماتى گفتند و شهادت در خدمت آن حضرت را بر زندگى دنيا اختيار نمودند.
از جناب على بن الحسين علیه السلام روايت است كه فرمود: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهيد شد من بحالت مرض ‍ نشسته بودم و عمه ام زينب پرستارى من مى كرد و كه ناگاه ديدم ، پدرم كناره گرفت و بخيمه خود رفت و با آن جناب بود جون آزاد كرده ابوذر و شمشير آنجناب را اصلاح مى نمود. پدرم مى گفت : يادهر اف لك من خليل الخ . و اين ابيات را دو دفعه يا سه مرتبه انشاد فرمود و من حفظ كردم . پس چون دانستم كه از خواندن آنها چه اراده كرده ، گريه گلويم را گرفت ، بر آن صبر نمودم و اظهار جزع ننمودم و لكن عمه ام زينب چون اين كلمات را بشنيد خويشتن دارى نتوانست كرد، چه زنها را حالت رقت و جزع بيشتر است .
پس برخاست و بيخودانه با سر و پاى برهنه بجانب آنحضرت شتافت و گفت : اي كاش مرگ ، مرا نابود ساختى و اين زندگى از من برداشتى . اين وقت زمانى را ماند كه مادرم و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفته ، چه اى برادر! تو جانشين گذشتگان و فريادرس بازماندگانى .
حضرت بجانب او نظر كرد و فرمود: ايخواهر نگران مباش كه شيطان حلم ترا نربايد و اشگ در چشمهاى مباركش ‍ بگشت و باين مثل تمثل جست :
لو ترك القطا لنام : يعنى اگر صياد، مرغ قطا را بحال خود گذاشتى ، آن حيوان در آشيانه خود، شاد بخفتى .
زينب گفت : يا ويلتاه ، آيا به ستم جان شريفت گرفته خواهد شد. پس اين مطلب بيشتر دل مرا مجروح خواهد كرد و غصه آن بر من سخت تر اثر خواهد نمود. پس لطمه بر صورت خود زد و بر رو افتاد و غش كرد.
پس جناب امام حسين ع آب بر صورت او بپاشيد تا بهوش آمد و او را بكلماتى چند تسليت داد. پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و بايد كه بقسم من عمل كنى . گاهى كه من كشته شوم ، گريبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خويش را بناخن نخراشى و از براى شهادت من بويل و ثبور فرياد نكنى . پس سيد سجاد ع فرمود كه پدرم عمه ام را آورد و در نزد من نشانيد.
روايت است كه حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب فرمود كه خيمه هاى حرم محترم را بيكديگر متصل كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هيزم پر كردند كه جنگ از يكطرف باشد و دشمن نتواند متعرض خيام حرم شود.
خدا داند كه آن خداپرستان در آن شب آخر عمرشان چه زحمتها كشيدند از حفر خندق و جمع كردند هيزم و تحصيل آب براى وضو و غسل و شستن جامه هاى خويش كه كفنهاى ايشان بود و چه عبادتها و تضرعات و مناجات با قاضى الحاجات كه در آن شب بجا آوردند و پيوسته صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نور ديده خيرالبشر بلند بود و شايسته است كه شيعيان بآن سعادتمندان تاءسى كنند و اين شب را بعبادت و تلاوت و گريه و اندوه احياء دارند.
سيد در اقبال از براى اين شب ، دعا و نمازهاى بسيار با فضيلت هاى بسيار نقل كرده و از جمله ، چهار ركعت نماز است در هر ركعت حمد و پنجاه مرتبه توحيد و اين نماز مطابق است با نماز امير المؤ منين ع كه فضيلت بسيار دارد و بعد از نماز فرموده ذكر خدا بسيار كند و صلوات بفرستد بر رسولخداص و لعن كند بر دشمنان ايشان ، آنچه ميتواند.
در فضيلت احياى اين شب ، روايت كرده كه مثل آنست كه عبادت كرده باشد خدا را بعبادت جميع ملائكه و اگر كسى را توفيق شامل حال شود و در اين شب در كربلا باشد و زيارت امام حسين ع كند و بيتوته نزد آن جناب نمايد تا صبح ، خدا او را محشور فرمايد در جمله شهداء و ملطخ بخون سيد الشهداءع چنانچه شيخ مفيد فرموده .
در روايت جناب صادق عليه السلام است كه :
من بات عند قبر الحسين عليه السلام ليلة عاشوراء لقى الله يوم القيمه ملطخا بدمه و كانما قتل معه فى عرصه كربلا.
بدانكه در همان شب قتل امام حسين عليه السلام ، اعمش و عمر بن عبدالعزيز و هشام بن عروه و زهرى و قتاده متولد شدند.
در شب عاشورا، سنه 361، سلطان محمود سبكتكين نيز متولد شد.
1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:
چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ي حمد، 50 بار سوره‌ي اخلاص خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله و الحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.
2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(ع).
3ـ دعا و نيايش.


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


روز نهم محرم

 


عظمت‏ حضرت عباس (ع) و عزای مادر


چه کم و کسری در زندگی عباس بن علی، همان طوری که مقاتل معتبر نوشته‏اند، وجود دارد؟ قبلا اگر نبود برای ابوالفضل جز همین یک افتخار، با ابو الفضل کسی کاری نداشت. با هیچ کس غیر از امام حسین کاری نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند به هیچ کس دیگر کاری ندارند. وقتی که شمر بن ذی الجوشن از کوفه می‏خواهد حرکت کند بیاید به کربلا،یکی از حضاری که در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندی داشت،به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند،خواهش می‏کنم امان نامه‏ای برای آنها بنویس.ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یک فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنی از قبیله‏ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید! این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام فریادش را بلند کرد:«این بنوا اختنا ، این بنو اختنا» خواهرزادگان ما کجا هستند؟ خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است. آقا که اجازه داد ، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟» چه می‏گویی؟ شمر گفت: مژده و بشارتی برای شما آورده‏ام، از امیر عبید الله برای شما امان آورده‏ام ، شما آزادید ، الآن که بروید جان به سلامت می‏برید.گفتند:خفه شو! خدا تو را لعنت کند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه‏ای که آورده‏ای. ما امام خودمان، برادر خودمان را اینجا رها کنیم به موجب اینکه ما تامین داریم؟!
در شب عاشورا اول کسی که نسبت ‏به ابا عبد الله اعلام یاری کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانه‏ای که می‏کنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید ، بسیار شجاع،بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (و کان یدعی قمر بنی‏هاشم)که او را«ماه بنی‏هاشم‏» لقب داده بودند.اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنی برای من انتخاب کن که‏«ولدتها الفحولة‏»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لی فارسا شجاعا» دلم می‏خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید. عقیل، ام البنین را انتخاب می‏کند و می‏گوید این همان زنی است که تو می‏خواهی.تا این مقدار حقیقت است.آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا می‏شود ، بنابر یکی از دو روایت ، ابوالفضل می‏آید جلو، عرض می‏کند برادرجان ، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمی‏آورم ، می‏خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمی‏دانم روی چه مصلحتی- خود ابا عبد الله بهتر می‏دانست- فرمود: برادرم!حالا که می‏خواهی بروی، پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم: لقب‏«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت‏یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند،ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند.از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند). فرمود: چشم.
حالا ببینید چه منظره با شکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است، چقدر معرفت است،چقدر فداکاری است!یکتنه خودش را به این جمعیت می‏زند. مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته‏اند. خودش را وارد شریعه فرات می‏کند.اسب خودش را داخل آب می‏برد.این را همه نوشته‏اند:اول، مشکی را که همراه دارد پر از آب می‏کند و به دوش می‏گیرد.تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست می‏برد زیر آب،مقداری آب با دو مشت‏خودش تا نزدیک لبهای مقدس می‏آورد.آنهایی که از دور ناظر بوده‏اند گفته‏اند اندکی تامل کرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت.آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب می‏کند،می‏گوید:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون
و تشربین بارد المعین
هیهات ما هذا فعال دینی
و لا فعال صادق الیقین (1)
ای نفس ابو الفضل!می‏خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی.حسین دارد شربت مرگ می‏نوشد،حسین با لب تشنه در کنار خیمه‏ها ایستاده است و تو می‏خواهی آب بیاشامی؟ !پس مردانگی کجا رفت؟شرف کجا رفت؟مواسات کجا رفت؟همدلی کجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستی؟مگر تو تابع او نیستی؟هرگز دین من به من اجازه نمی‏دهد،هرگز وفای من به من اجازه نمی‏دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون می‏دانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است که این آب را به سلامت‏برساند،برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه‏ای پیش آمده است.فریاد کرد:
و الله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید،من دست از دامن حسین بر نمی‏دارم.
طولی نکشید که رجز عوض شد:
یا نفس لا تخش من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری (2)
در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته‏اند:با آن هنر فروسیتی که[در او]وجود داشته است،به هر زحمت‏بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت.دیگر من نمی‏گویم چه حادثه‏ای پیش آمد،چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می‏شود،آن را هم عرض می‏کنم.
ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می‏آمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحه‏سرایی می‏کرد.نوشته‏اند اینقدر نوحه‏سرایی این زن دردناک بود که هر که می‏آمد گریه می‏کرد،حتی مروان حکم که از دشمن‏ترین‏دشمنان بود.
این زن گاهی در نوحه‏سرایی خودش همه بچه‏هایش را یاد می‏کند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود،هم از نظر کمالات جسمی و روحی.
من یکی از دو مرثیه‏ای را که از این زن به خاطر دارم برای شما می‏خوانم.به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می‏خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه می‏خواند،می‏گوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (3)
می‏گوید ای چشم ناظر،ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می‏دیدی،ای کسی که در کربلا بودی و می‏دیدی،ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت‏سرش بر این جماعت پست‏حمله برده بودند،ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا،برای من یک قضیه‏ای نقل کرده‏اند،من نمی‏دانم راست است‏یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته‏اند،در وقتی که دستهای بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد می‏گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم! من خودم می‏دانم اگر تو دست می‏داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود.اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

پي نوشت :

1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
2) همان،ص 40.
3) منتهی الآمال،ج 1/ص‏386.

منبع: مجموعه آثار مرتضی مطهری


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


به میدان رفتن حضرت علی اکبر علیه السّلام

 

نوشته‏اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر،از خاندان امام حسین،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود.می‏گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه‏مان را انجام بدهیم،وقتی ما کشته شدیم خودتان می‏دانید.اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد.آخرین فرد از اصحاب ابا عبد الله که شهید شد،یکمرتبه ولوله‏ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد.همه از جا حرکت کردند.نوشته‏اند:«فجعل یودع بعضهم بعضا»شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظی کردن،دست‏به گردن یکدیگر انداختن،صورت یکدیگر را بوسیدن.
از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از ابا عبد الله کسب اجازه کند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود ابا عبد الله در باره‏اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبیه‏ترین فرد به پیغمبر بوده است.سخن که می‏گفت گویی پیغمبر است که سخن می‏گوید.آنقدر شبیه بود که خود ابا عبد الله فرمود:خدایا خودت می‏دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می‏شدیم،به این جوان نگاه می‏کردیم.آیینه تمام نمای پیغمبر بود.این جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد بده.در باره بسیاری از اصحاب،مخصوصا جوانان،روایت‏شده که وقتی برای اجازه گرفتن نزد حضرت می‏آمدند،حضرت به نحوی تعلل می‏کرد(مثل داستان قاسم که مکرر شنیده‏اید)ولی وقتی که علی اکبر می‏آید و اجازه میدان می‏خواهد، حضرت فقط سرشان را پایین می‏اندازند.جوان روانه میدان شد.
نوشته‏اند ابا عبد الله چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر الیه نظر ائس‏» (1) به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می‏کند. ناامیدانه نگاهی به جوانش کرد،چند قدمی هم پشت‏سر او رفت.اینجا بود که گفت:خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می‏رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه‏تر است.جمله‏ای هم به عمر سعد گفت،فریاد زد به طوری که عمر سعد فهمید:«یابن سعد قطع الله رحمک‏» (2) خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی.بعد از همین دعای ابا عبد الله،دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت.پسر عمر سعد برای شفاعت پدرش در مجلس مختار شرکت کرده بود.سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه‏ای انداخته بودند،و گذاشتند جلوی مختار.حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش.یک وقت‏به پسر گفتند:آیا سری را که اینجاست می‏شناسی؟وقتی آن پارچه را برداشت،دید سر پدرش است.بی اختیار از جا حرکت کرد.مختار گفت:او را به پدرش ملحق کنید.
این طور بود که علی اکبر به میدان رفت.مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد.بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-که این جزء معمای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟-گفت:پدر جان‏«العطش‏»!تشنگی دارد مرا می‏کشد،سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است،اگر جرعه‏ای آب به کام من برسد نیرو می‏گیرم و باز حمله می‏کنم.این سخن جان ابا عبد الله را آتش می‏زند،می‏گوید:پسر جان!ببین دهان من از دهان تو خشکتر است،ولی من به تو وعده می‏دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید.این جوان می‏رود به میدان و باز مبارزه می‏کند.
مردی است‏به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است،مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است.البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است.می‏گوید:کنار مردی بودم.وقتی علی اکبر حمله می‏کرد،همه از جلوی او فرار می‏کردند.او ناراحت‏شد،خودش هم مرد شجاعی بود،گفت:قسم می‏خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت.گفت:خیر.علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمی‏توانست تعادل خود را حفظ کند.در اینجا فریاد کشید:«یا ابتاه!هذا جدی رسول الله‏» (3) پدر جان!الآن دارم جد خودم را به چشم دل می‏بینم و شربت آب می‏نوشم.اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد،اسبی که در واقع دیگر اسب سوار نداشت. رفت در میان مردم.اینجاست که جمله عجیبی نوشته‏اند:«فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» (4).

و لا حول و لا قوة الا بالله

پى نوشت ها:

1 و 2) اللهوف،ص 47.
3) بحار الانوار،ج 45/ص 44.
4) مقتل الحسین مقرم،ص 324.

منبع:مرتضی مطهری (مجموعه آثار ج 17)


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


روز هشتم محرم


هشتم محرم الحرام

 

در این روز هشتم محرم سال ۶۱ هجری قمری آب در خیمه های سید الشهدا(ع) نایاب شد.


"خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشته‏اند كه در روز هشتم محرم امام حسین علیه‏السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیه‏السلام كلنگی برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كَند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشك ها را پر كردند سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی كه خبر این ماجرا به عبیداللّه‏ بن زیاد رسید، پیكی نزد عمر بن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه می‏كَند و آب به دست می‏آورد. به محض اینكه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین علیه‏السلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.
در این روز "یزید بن حصین همدانی" از امام علیه‏ السلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو كند. حضرت اجازه داد و او بدون آنكه سلام كند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام كردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان می‏پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفته‏ای و آب فرات را كه حتی حیوانات این وادی از آن می‏نوشند از آنها مضایقه می‏كنی؟
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من می‏دانم كه آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حسّاسی قرار گرفته‏ام و نمی‏دانم باید چه كنم؛ آیا حكومت ری را رها كنم، حكومتی كه در اشتیاقش می‏سوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی كه می‏دانم كیفر این كار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حكومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمی‏بینم كه بتوانم از آن گذشت كنم.
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیه‏السلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حكومت ری به قتل برساند.
امام علیه‏السلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظهٔ" را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند. شب هنگام امام حسین علیه‏السلام با ۲۰ نفر و عمر بن سعد با ۲۰ نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علی‏اكبر" را نزد خود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص كرد.
در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام علیه‏السلام كه فرمود: آیا می‏خواهی با من مقاتله كنی؟ عذری آورد. یك بار گفت: می‏ترسم خانه‏ام را خراب كنند! امام علیه‏السلام فرمود: من خانه‏ات را می‏سازم. ابن سعد گفت: می‏ترسم اموال و املاكم را بگیرند! فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجاز دارم. عمر بن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناكم و می‏ترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند.
حضرت هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی‏گردد، از جای برخاست در حالی كه می‏فرمود: تو را چه می‏شود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند! من می‏دانم كه از گندم عراق نخواهی خورد!
ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.
پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامه‏ای به عبیداللّه‏ نوشت و ضمن آن پیشنهاد كرد كه حسین علیه‏السلام را رها كنند؛ چرا كه خودش گفته است كه یا به حجاز برمی‏گردم یا به مملكت دیگری می‏روم. عبیداللّه‏ در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، "شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه‏ با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت كند.
منبع:فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی

 

 


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


نمی دانم چه خواهد داد این امت جواب، اصغر!

 

 

گشودی چشم در چشم من و رفتی به خواب، اصغر!

خداحافظ، خداحافظ بخواب اصغر، بخواب اصغر!

به دست خود به قاتل دادمت، هستم خجل اما

زتاب تشنگی آسودی و از التهاب ، اصغر!

به شب تا مادرت گیرد به بر قنداقه ی خالی ت

بگریند اخترانِ شب به لالایِ رباب، اصغر!

تو با رنگ پریده، غرق خون، دنیا به من تاریک

کجا دیدی شب آمیزد شفق با ماهتاب، اصغر!

برو سیراب شو از جام جدّت ساقی کوثر

که دنیا و سرِ آبش ندیدی جز سراب، اصغر!

گلوی تشنه ی بشکافته بنمای با زهرا

بگو کز زهر پیکان ها به ما دادند آب، اصغر!

الا ای غنچه ی نشکفته پژمرد، بهارت کو؟

چه در رفتن به تاراج خزان کردی شتاب، اصغر!

خراب از قتل ما شد خانه ی دین مسلمانان

که بعد از خانه ی دین هم، جهان بادا خراب،اصغر!

به چشم شیعیان اشک حسرت یادگار توست

بلی در شیشه ماند یادگار از گل گلاب، اصغر!

الا ای لاله ی خونین، چه داغی آتشین داری

جگرها می کنی تا دامن محشر کباب، اصغر!

تو آن ذبح عظیم ستی که قرآن را شدی ناطق

الا ای طلعت تأویل آیات کتاب، اصغر!

خدا چون پرسد از حق رسول و آل در محشر

نمی دانم چه خواهد داد این امت جواب، اصغر!

 

 


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


سلامٌ علی آل یس

 

 

السّلام علیک یا صاحب الزمان

 

 

 

یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجه

 

 


 

نوشته شده توسط گلناز در ساعت موضوع | لینک ثابت


محبوب ترین وبلاگ ها